Warning: count(): Parameter must be an array or an object that implements Countable in /home/shopgi/domains/shop.gisgolabetoon.ir/public_html/wp-content/plugins/persian-woocommerce/include/persian-woocommerce.php on line 259
مهمانی افطار مجله راز-2 – فروشگاه سایت گیس گلابتون

مهمانی افطار مجله راز-۲

مهمانی افطار مجله راز-۲

بخش اول را می توانید اینجا بخوانید

من هر روز ساعت پنج شش از دفتر خارج می‌شوم. البته به خاطر این که خودم را هلاک نکنم، تازگی ساعت را روی ۱۶:۴۵ تنظیم کرده‌ام. اینطوری یک ربع قبل از پنج متوجه می‌شوم وقت جمع و جور کردن و رفتن به خانه است. اگر زمان کار کردن روی سایتم را مشخص نکنم، سلامتی‌ام آسیب می‌بیند. سایت خیلی کار دارد. خودم هم کلی ایده توی سرم دارم و آدم بشدت پیگیری هستم. بنابراین ممکن است چنان مشغول به کار شوم که تا وقتی از پا نیفتم متوقف نشوم. به همین دلیل دارم زمان کار خود را مشخص می‌کنم. به علاوه ما خانم‌ها  وقتی وارد خانه می‌شویم، باید خانه داری را آغاز نماییم. فرصت کمی برای استراحت وجود دارد.

 

روز چهارشنبه، ساعت دو کارم را تعطیل کردم. خیلی هم کار داشتم. بقدری فشرده و بدون استراحت کار کرده بودم که تمام تنم درد می‌کرد. وقتی به خانه رسیدم، به خودم گفتم: “بی خیال هرکاری که باقی مانده. امشب مهمانی را عشقه!” اول ده دقیقه ای دراز کشیدم. بعد نیم ساعتی فیلم دیدم: the hundred feet journey

یک فیلم عالی و انگیزه بخش. برای مشاهده با خانواده هم مناسب است. من این فیلم را چند بار دیده‌ام. وقتی می‌خواهم استراحت کنم، نیم ساعت فیلم خوب می‌بینم. اینطوری هم ذهنم آرام میشود و هم تنم.

 

سپس یک قابلمه آب سر اجاق گذاشتم. وقتی آب به جوش آمد، یک حوله روی سرم انداختم و صورتم را بالای بخار قابلمه گرفتم. وقتی صورتم حسابی عرق کرد، با “کف دریا” صورت را اسکراب کردم. کف دریا بهترین اسکرابی است که میشناسم. بعد ماسک با مارک هیمالیا را روی صورتم مالیدم. در مدتی که ماسک داشت روی صورتم خشک میشد، فیلم تماشا کردم. بعد از شستن ماسک، حمام کردم. دردسرتان ندهم من چهار ساعت، آرام آرام خودم را آماده کردم. البته در مهمانی افطار اگر کسی به صورتم نگاهی می‌انداخت، تصور میکرد فقط ده دقیقه جلوی آینه نشستم، چون آرایش صورتم مختصر است، ولی من چهار ساعت داشتم آماده می‌شدم. تمام این کارها برای این بود که خستگی‌ام برطرف شود و شاداب و پرانرژی باشم .

 

آقای شوشو به جای هشت شب، ساعت شش بعدازظهر به خانه آمد. او هم آماده شد و ساعت ۶:۴۵ حرکت کردیم. نقشه گوگل محشر بود. عالی! بدون هیچ مشکلی به محل رسیدیم. در طول راه سعی کردم با GPS ماشین هم مسیر را پیدا کنم. می‌خواستم ببینم چرا نمی‌توانم با GPS کار کنم (داستانش را بعداً برایتان تعریف می‌کنم). چون آدرس را بخوبی بلد بودم تازه فهمیدم مشکل GPS کجاست. مسیرهایی که در GPS ماشین ما وجود دارد ناقص است. به همین دلیل بعضی موارد نمی‌توانیم به کمک GPS مسیر را پیدا کنیم، ولی بعضی اوقات کمک GPS معجزه آساست.

 

بهرحال بدون مشکل و تقریباً ساعت ۷:۳۰ به محل رسیدیم. دیدیم بیست نفری جلوی آن رستوران سنتی منتظر ایستاده‌اند. موضوع چیه؟ نویسنده‌ها و مترجمین متن‌های مجله سر ساعت ۷:۳۰ به محل مهمانی افطار رسیده‌اند، ولی سفره خانه تا نزدیک افطار تعطیل بود و در را به روی ما باز نمی‌کرد. ده دقیقه ای با بقیه دوستان خوش و بش کردم، ولی دیدم اینجوری که نمیشه یک لنگه پا وسط خیابان مانده‌ایم. در زدم و با مسئول سفره خانه صحبت کردم. او از من ده دقیقه مهلت خواست تا کارهای سفره خانه را سروسامان بدهند و سپس همه ما را به داخل راه داد.

 

نشستیم و مشغول گپ و گفت شدیم. میزبانان ما از راه رسیدند و نفری یک شاخه گل به ما هدیه دادند. آقای علیپور و دکتر شمیسا بالای سر تک تک میزها آمدند و  خوشامد گفتند. اذان را گفتند و افطاری آوردند و سپس شام: جوجه کباب و کباب کوبیده. خوردیم و گپ زدیم. ساعت یازده نوبت حرف زدن شد. همه خسته بودیم. دیروقت هم شده بود. به همین دلیل آقای کیهان نیا که باب صحبت را آغاز نمود، فقط پنج دقیقه حرف زد. بقیه افراد هم نفری یک دقیقه صحبت کردند. من هم فکر می‌کنم ده ثانیه حرف زدم! سپس قرعه کشی انجام شد و به ۴۰-۳۰ نفر هدیه دادند. آقای شوشو هم برنده شد! موقع خروج از سالن هم نفری یک بسته کتاب هدیه گرفتیم.

 

شب خوبی بود. شب بسیار خوبی بود. می دونید چی دلم می خواد؟ دلم می‌خواهد یک روزی، خودم میزبان نویسنده‌های خوب ایرانی باشم. چند نفر از وبلاگنویسهایی که همه ما می‌شناسیم، می‌توانند نویسنده‌های بی نظیری بشوند. یعنی یک روزی میاد که ما وبلاگنویسهای فعلی، نویسنده‌های مطرح ایرانی بشویم و خون جدیدی در رگهای فرهنگ کشورمان تزریق کنیم؟ انشاالله آن روز نزدیک است.

 

راستی چه کسانی را دیدم؟

دکتر فریور عزیز با آن صورت مهربان و خندان

آقای کیهان نیا

آقای حورایی

آقای سیدا

دکتر روستا

و آقای کاظم علمی، صاحب پخش گسترش، بزرگ‌ترین و معتبرترین موسسه پخش کتاب در ایران

 

چه شب خوبی بود و مجله راز چه کار خوبی می کند. اینطوری ما کاملاً احساس می‌کنیم جزو خانواده مجله راز هستیم. سطح مجله هر روز داره بالاتر می‌رود. من مجله باز نیستم. ولی بقدری از شماره آخر مجله راز خوشم آمد که آن را با دقت کنار گذاشتم تا سرفرصت بخوانم.

 

این گزارش تصویری این مهمانی ظرف ۱۵ ثانیه فیلم ویدیویی
این هم لینک مستقیم فایل ویدیوی

دیدگاهتان را بنویسید