از هفته دیگر، شش جمعه کارگاه حضوری خداحافظ خشم خواهم داشت. یعنی به مدت شش هفته روز تعطیل به همراه همسرم نخواهم داشت. به همین دلیل من و آقای شوشو خیال داشتیم حسابی از روز تعطیلمان استفاده کنیم.
من فکر میکردم به میان کوچه باغها و شکوفهها خواهیم رفت. وقتی آقای شوشو پیشنهاد کرد به فروشگاههای مبل فروشی برویم، لب و لوچه ام آویزان شد. مبل فروشی؟ برای جشن گرفتن روز تعطیلی؟
نمیدانم چرا پس از هفت سال نمیخواهم باور کنم همسرم طبیعتگردی را دوست ندارد! این مشکل من است، تقصیری متوجه او نیست. در تهران که بودیم، دست کم به پارک و کوه دربند دسترسی داشتم. دوشنبهها دلی از عزا درمی آوردم. اینجا نمیتوانم تنهایی به میان طبیعت بروم. هر هفته چشم به راه جمعه میمانم و در انتظار معجزه. امسال فکری برای این موضوع خواهم کرد. من طبیعت را دوست دارم، من به طبیعت احتیاج دارم و لازم است خودم کاری برای آن بکنم.
وقتی دیدم قرار است جمعه عزیزم در مبل فروشی بگذرد، گفتم: من روپوش میخواهم. اینطوری شد که در رودهن ماندگار شدیم. چون مطمئناً جمعه دل انگیز همسرم هم در میان مغازههای روپوش فروشی زنانه نمیگذرد.
خدا را شکر که جمعه خوبی از آب درآمد:
فیلمی در مورد بحران مسکن و اقتصاد در آمریکا در سال ۲۰۰۸، بشدت جذاب و آموزنده
با بازی نیکول کیدمن، در مورد خانمی به نام گرترود بل که در زمان جنگ جهانی دوم در صحراهای خاورمیانه سفر میکرده است. نفس من در طول این فیلم حبس مانده بود. آقای شوشو میگفت: چه فیلم کندی… چقدر خسته کننده است. و من از شدت هیجان داشتم قبض روح میشدم. یک خانم در زمان جنگ جهانی اول (یعنی صد سال پیش) در صحراهای خاورمیانه! نفس شما بند نمیآید؟!
الان ساعت هفت و نیم است و من پای کامپیوتر نشستهام و دارم مینویسم. آقای شوشو هم همراه پسر بیرون رفته است. جمعهای آرام و دلنشین. فکر کنم وقت کنیم و یک فیلم دیگر هم ببینیم. خدایا صد هزار مرتبه سپاس. راستی تمرین سپاسگزاری چطور پیش میرود؟ آیا دفترچه سپاسگزاری دارید؟