Warning: count(): Parameter must be an array or an object that implements Countable in /home/shopgi/domains/shop.gisgolabetoon.ir/public_html/wp-content/plugins/persian-woocommerce/include/persian-woocommerce.php on line 259
سوتی‌های گیس گلابتون – فروشگاه سایت گیس گلابتون

سوتی‌های گیس گلابتون

سوتی‌های گیس گلابتون

همه این سوتی‌ها فقط در یک روز اتفاق افتاده است! بفرمایید:

 

سوتی شماره یک:

عازم تهران بودم. آرام رانندگی می‌کردم. به موسیقی زیبا گوش می‌دادم. به آسمان آبی و کوه‌های پوشیده از برف نگاه می‌کردم. سپاس می‌گفتم. حسابی خوش بودم. پلیسی که کنار جاده ایستاده بود، مرا متوقف کرد و به سویم آمد. شیشه ماشین را پایین کشیدم و گفتم:

 

  • سلام سرکار! آیا لازم است از ماشین پیاده شوم؟
  • سلام! شما داشتید با موبایل حرف می‌زدید؟
  • خیر! (زیپ کیفم را باز کردم و موبایل را از داخل کیف بیرون آوردم) موبایلم داخل کیفم است.
  • مدارکتان کامل است؟
  • بله! مدارکم کامل است.
  • چرا داشتید می‌خندید و حرف می‌زدید؟

     

    فکر کنم دلش می‌خواست بپرسد: خانم! چیزی زدی؟!!! از خنده روده بر شدم و نمی‌دانستم چطوری برای او توضیح بدهم من بیشتر اوقات شنگول می‌زنم! پلیس هم خنده‌اش گرفت و گفت:

  • بفرمایید. ببخشید مزاحم شدم
  • متشکرم که اهمیت می‌دهید. شغل شما سخت است و شما حافظ جان مردم هستید. من از شما تشکر می‌کنم. روز خوبی داشته باشید.

     

    آقای پلیس، حسابی شاد و شنگول شده بود. خدا خیرشان بدهد که قدم به قدم در بزرگراه پردیس ایستاده‌اند. راننده‌های متخلف، ایمنی جاده را به خطر می‌اندازند. تازگی یک پراید را  در بزگراه پردیس متوقف کرده بودند. معلوم شد که ۲۳۴ تخلف و بیش از دوازده میلیون جریمه پرداخت نشده دارد! خدا بخیر کند.

     

    سوتی شماره دو:

    GPS را روشن کردم تا مسیر نظام پزشکی را نشان بدهد. می‌خواستم پروانه مطبم را دریافت کنم. یک جایی، خانم داخل GPS گفت:

  • به سمت چپ بپیچید!

    من به خیال خودم داشتم به سمت چپ می‌پیچیدم.

    GPS تکرار کرد:

  • به سمت چپ بپیچید!

    من به پیچیدن ادامه دادم. GPS شروع کرد به جیغ زدن و تند تند تکرار کردن:

  • به سمت چپ بپیچید! به سمت چپ بپیچید! به سمت چپ بپیچید! به سمت چپ بپیچید! به سمت چپ بپیچید!

    و من بالاخره به سمت راست پیچیدم! پس از این که به سمت راست پیچیدم، GPS غرغرکنان گفت:

  • مسیریابی مجدد!

     

    آن موقع بود که فهمیدم من چپ و راست را از هم تشخیص نمی‌دهم… بله… اعتراف سختی بود… GPS بیچاره حلقومش را پاره کرد که من به چپ بپیچم، من هم با کمال دقت به سمت راست پیچیدم. پس از مسیریابی مجدد، من و GPS دست در دست هم در خیابان‌های تهران بالا و پایین رفتیم، کلی در ترافیک گیر کردیم و بالاخره با ۴۵ دقیقه تأخیر به نظام پزشکی رسیدیم. فکر می‌کردم با نصب GPS در ماشینم، مشکل گم شدن در تهران حل می‌شود، اما انگار باید روی مسائل پایه‌ای‌تر متمرکز شوم، مثل یاد گرفتن چپ و راست!

     

    سوتی شماره سه:

    به خانه پدرم رفتم. زنگ زدم. هیچکس جواب نداد. به موبایل پدرم تلفن کردم. جواب نداد. به موبایل خواهرم تلفن کردم، او هم جواب نداد. ای بابا! مهمان دعوت کرده‌اید، پس چرا هیچکس خانه نیست و موبایل را جواب نمی‌دهد. کجا هستید. وسط خیابان، گیج و ویج مانده بودم که دیدم پدرم هم در خیابان سرگردان است!

     

  • سلام بابا جان! چرا بیرون از خانه هستید؟
  • سلام! آمدم آشغال را دم در بگذارم، کلید را در خانه جا گذاشتم.
  • حالا چه کار کنیم؟
  • صبر می‌کنیم خواهرت از خرید برگردد. او کلید یدک خانه ما را دارد.
  • بیایید سوار ماشین من بشوید. یک دوری در شهرک می‌زنیم.
  • نه! بیا قدم بزنیم. من می‌خواهم چند تا خرید بکنم.

     

    پدر و دختر راه افتادیم و قدم زنان اول به داروخانه رفتیم، بعد به نانوایی و سپس به روزنامه فروشی. گپ زدیم و خوش بودیم. وقتی به خانه رسیدیم، خواهرم هم برگشته بود. خدا را شکر که بابا کلید را روی قفل در جا نگذاشته بود و ما توانستیم به سادگی در خانه را باز کنیم، وگرنه برای باز کردن در ضدسرقت، حسابی دردسر داشتیم. جانم برایتان بگوید که من آن روز ساعت نه صبح از خانه خارج شدم و ساعت یک بعدازظهر بالاخره توانستم به خانه پدری‌ام برسم.

     

    سوتی چهارم:

    من وخواهرم به بازارچه خیریه محک رفتیم. بازارچه خوراکی بود. چه فضای خوبی! آهنگ شاد، بادکنک‌های رنگارنگ، غذاهای خوشمزه، جوانان شوخ و شنگ. خانم جوانی یک تخته شاسی به دست داشت و با حالتی معذب کنار راهرو ایستاده بود. من به او لبخند زدم و داشتم عبور می‌کردم که یقه‌ام را چسبید.

     

  • ممکنه خواهش کنم به چند سؤال جواب بدهید تا این پرسشنامه را تکمیل کنم؟

     

    به خودم گفتم: آخه چرا به خانمی که چند تا جدول در دست دارد، لبخند می‌زنی؟ او جرات نمی‌کند با کسی حرف بزند، منتظر یک آدم خوش اخلاق است که گیرش بیندازد. حالا اشکال ندارد. بازارچه خیریه است دیگر. کمی دندان روی جگر بگذار.

     

    با صبر و حوصله به بیست سی تا سؤال او جواب دادم. کلی هم باهاش شوخی کردم و او را خنداندم. آخرین سؤال این بود:

  • چه پیشنهادی برای بهتر برگزار شدن بازارچه خیریه دارید؟
  • پیشنهاد می‌کنم تعداد سؤالات این پرسشنامه را به سه تا کاهش بدهید!
  • بله! بله! چشم!

 

سوتی پنجم:

شب به محضی که آقای شوشو به خانه وارد شدم، شروع کردم به حرف زدن و تا یک صبح یک نفس حرف زدم! آقای شوشو وقتی داستان پلیس را شنید، پرسید: حالا راستی راستی چیزی زدی؟! چقدر حرف می‌زنی. مغزم سوت کشید. وسط حرف زدن، یک کم نفس هم بکش! بالاخره هم حاضر نشد تا پایان حرفهایم را گوش کند و خوابید. خب… البته حق داشت!

 

حالا نوبت شماست: یک سوتی خوشمزه خودتان را تعریف می‌کنید، تا دورهمی یک خرده بخندیم؟

 

 

دیدگاهتان را بنویسید