به عادت هرسال، ۱۲ ماه گذشته را مرور میکنم و این سؤالات را از خود میپرسم:
سال ۱۴۰۱ با تعطیلات نوروزی شاد و صمیمانه شروع شد، ولی در پایان فروردین، عموی محبوبم را از دست دادم. او که به سرطان پیشرفته حنجره مبتلا بود و زجر میکشید، به آرامش رسید، ولی من هنوز بغض از دست دادنش را در گلو دارم.
دیدید وقتی یک نفر فوت میکند، مردم تا یک مدت قدر همدیگر را میدانند و به هم محبت میکنند و رفتوآمد دارند، ولی پس از چند ماه فراموش میکنند دست غارتگر مرگ میتواند گلهای باغ زندگیشان را پرپر کند؟ برای خانواده ما هم این وضعیت پیش آمد. با شوقوذوق گروه طبیعتگردی تشکیل دادیم و قول دادیم همدیگر را رها نکنیم و نگذاریم گرفتاریهای دنیوی ما را از مصاحبت عزیزانمان محروم کند. بهار و تابستان خوبی داشتیم. تقریباً هر هفته گوشهای از طبیعت زیبای کشورمان را کشف میکردیم: هرانده، دشت گل زرد، آبشار شاهاندشت، دریاچه سله بن، دریاچه سیاهرود، آبشار ورسک، پل سفید، آلاشت، پارک جنگلی جوارم، دشت آزو، حبله رود، زریندشت، درکه و درکه و بازهم درکه. چند تا از این گلگشتها را همراه فامیل من رفتیم، ولی گروه طبیعتگردی فامیلی کمکم از هم پاشید. من و آقای شوشو، دوتایی به گشتوگذار در طبیعت ادامه دادیم. بهار و تابستان پرباری داشتیم.
مادر همسرم تحت عمل جراحی تعویض مفصل هیپ قرار گرفت و خوشبختانه نتیجه جراحی خوب از آب درآمد. او سال گذشته زمین خورده و لگنش شکسته بود (سر استخوان فمور) به صورت اورژانسی جراحی شده بود، ولی نتیجه جراحی خوب نبود و طفلک درد میکشید و نمیتوانست راه برود. خدا را شکر که جراحی دوم، نتیجه دلخواه را به بار آورد. ما معمولاً در تابستان، سفری به سواحل زیبای آنتالیا یا کوش آداسی داریم و تنی به آب میزنیم، ولی به خاطر جراحی مادر همسرم و مراقبتهای بعدی، از خیر این سفر گذشتیم و در عوض آخر هفتهها، چندساعتی جسم و روحمان را به دست نوازشگر و شفابخش طبیعت میسپردیم.
دو عروسی هم دعوت شدیم. یک عروسی مجلل و باشکوه (عروسی پسرخاله همسرم) و یک عروسی ساده و خودمانی (عروسی دخترعموی من). انشاالله همه مجردها با یار دلخواهشان پیمان عشق ببندند و در کنار او آرام بگیرند.
آذر ۱۴۰۱ برای دومین بار سهنفری به استانبول سفر کردیم. سفری لذتبخش و عالی. خدایا شکرت به خاطر خانواده خوبی که به من اعطا کردی. هزار بار تو را شکر میگویم که نگذاشتی در برهوت سرد تنهایی و تجرد باقی بمانم. بعضیها با مجرد بودن حال میکنند، ولی من اینطور نبودم. علیرغم شغلی وقتگیر و سفرهای سالانه به خارج از کشور و کوهنوردی و … من هرگز از مجرد بودن و تشکیل ندادن خانواده رضایت نداشتم.
امسال پردههای خانه را عوض کردم، قالیها را عوض کردم، سرویس کاسهبشقاب دمدستی را عوض کردیم، ماشینمان را عوض کردیم و ماشین اتومات خریدیم. از همه شیرینتر، پس از ۲۶ سال دایی و زندایی مهربانم را دیدم. آنها شصت سال است که ساکن اتریش هستند. من ۲۶ سال قبل، چندهفتهای پیششان رفتم. بعد از دیگر فرصتی پیش نیامد. دو سالی بود زندایی اصرار داشت پیشش بروم و دیدار تازه کنم. زندایی من از خاله مهربانتر است. زن بسیار نازنینی است. درواقع دوست من است. من اصلاً اختلاف بیستوچندساله سنمان را احساس نمیکنم، ازبسکه باهوش، آگاه و مهربان است. امسال بالاخره درخواست ویزا کردیم. نگران بودیم مبادا به پسرمان ویزای شینگن ندهند. خوشبختانه هر سه نفرمان شینگن گرفتیم و سفری بهیادماندنی به وین، پایتخت موسیقی اروپا داشتیم. شرحش را بهزودی خواهم نوشت.
امسال برای اولین بار نام کتابهایی را که در طول سال خواندم و فیلمهایی را که دیدم، یادداشت کردم:
وقتی به شما میگویم من خوره کتاب و فیلم هستم، باور کنید!
امسال خود را بازنشسته کردم. نهتنها طبابت را کنار گذاشتم، بلکه دفتر گیس گلابتون را تعطیل کردم و بدون کارمند از خانه وبسایت و پیج اینستاگرام را هدایت کردم. امسال ۱۶ خاطره و ۱۰ مقاله نوشتم و در وبسایت گیس گلابتون منتشر کردم. بعلاوه در نیمه اول سال هرروز در اینستاگرام پست و استوری گذاشتم. با فیلتر شدن اینستاگرام، فعالیت من در این پلتفرم به حالت تعویق درآمد. بازنشستگی تجربه جدیدی است که تا الان دارم ازش لذت میبرم. هنوز متعجبم که میشود در آرامش زندگی کرد و لازم نیست دائم در حال بدو بدو باشم و مسائل اورژانس را حلوفصل کنم و مسئولیت مرگ و زندگی مردم در دستان لرزانم باشد.
وضعیت سلامتیام روبهراه است، البته به کمک یکمشت قرص. ابتلای سهماهه به کرونای لعنتی، گویا مرا ده سال پیر کرد، ولی خدا را شکر که نفسم برگشت و میتوانم راه بروم. در دوران نقاهت اگر از پلههای دوطبقه ساختمان بالا میرفتم، از تنگی نفس و افت فشارخون، بیهوش میشدم. البته متأسفانه اضافهوزنم برطرف نشد. وزن سلامتی من با توجه به سن و جنسیت و قد و استخوانبندی ۶۸ کیلو است. در ابتدای سال ۱۴۰۱ هفتاد کیلو بودم. فکر کردم بهراحتی دو کیلو کم میکنم و به وزن سلامتی میرسم. وزن سلامتی، وزنی است که چربی و قند و اسید اوریک خون و فشار روی کمر و زانوها متناسب میماند. با وزن زیبایی و مد متفاوت است. متأسفانه در طی ۱۲ ماه، نهتنها دو کیلو کم نکردم که سه کیلو هم اضافه کردم. در حال حاضر من پنج کیلو اضافهوزن دارم. درباره پرخوریهایم میدانم و امسال خیال دارم بهاندازه کافی و کمی کمتر از کافی بخورم تا آرامآرام وزنم کاش پیدا کند و در پایان سال به وزن سلامتی برسم. انشاالله و امید به خدا.
از اتفاقات فرخندهای که در سال ۱۴۰۱ رخ داد، ضعیف شدن ویروس وحشی کرونا و برطرف شدن قرنطینه و استفاده از ماسک بود. سایه سیاه وحشت ویروس کویید، از سرمان برداشته شد و نور امید و شادمانی به دلمان تابید.
سال ۱۴۰۱ سالی است که در تاریخ کشور ما ثبت خواهد شد، زیرا خیزش “زن-زندگی-آزادی” در نیمه دوم این سال رخ داد. چه موافق باشیم و چه مخالف، نمیتوانیم اهمیت این خیزش را منکر شویم و نمیتوانیم بابت غنچههای پرپر شده در این خیزش غصهدار نشویم. چه آنها که در خیابان تیر خوردند و چه آنها که با طناب دار راهی دیار مرگ شدند. نمیتوانیم فراموش کنیم در سال ۱۴۰۱ قیمت دلار به شصت هزار تومان رسید و بیشتر مردم ایران به زیرخط فقر رانده شدند. آیا سال ۱۴۰۲ ازنظر اقتصادی برای مردم ایران گشایشی حاصل خواهد شد؟ آیا بالاخره مسئولین کشور، اعتراضات و مطالبات مردم را میشنوند و به آنها رسیدگی خواهند کرد؟ هیچ نمیدانم. درهرصورت برای کشور عزیزمان بهترینها را آرزو میکنم و امیدوارم سال ۱۴۰۲ سال گشایش باشد.
درمجموع سال ۱۴۰۱ برای من و خانوادهام، سالی خوبی بود، ولی در نیمه دوم سال مثل همه هموطنهایم در غم و اندوه و استرس دستوپا زدیم.
پیشنهاد میکنم در پایان هرسال، این هفت سؤال را از خود بپرسید و پاسخها را بنویسید تا بتوانید میزان پیشرفت سالانه خود را بسنجید.
حالا نوبت شماست. در سال ۱۴۰۱ در زندگی شخصی خود چه پیشرفتهایی داشتید، چه خوشیهایی داشتید؟ چه تجربههایی به دست آوردید؟