اول دی – دوشنبه
خانم کمک آمد و نظافت را انجام داد. بعلاوه خرد کردن قارچ و کدوسبز.
من ناهار پختم. قارچ و کدوسبز سرخ کردم. کمی جمعوجور سبک.
گردنم درد گرفت، ولی نه خیلی زیاد.
صبح که بیدار میشوم، سرحال هستم و بدون درد. کمکم درد شروع میشود و بدخلق میشوم و کلافه.
دوم دی – سهشنبه
پدر و پسر رفتند بازار. روز آرامی داشتم. تقریباً کاری انجام ندادم، غیر از تماشای فیلم و گوش دادن پادکست.
سوم دی – چهارشنبه
۹ صبح بیدار شدم تا ساعت ۱۴ بدون توقف کار کردم:
انجام این کارها یک ساعت طول کشید.
بعد رفتم سراغ یکی از مستأجرها که در پرداخت اجاره تأخیر کرده. کلاً تأخیر میکند و طلبکار هم هست: «شغل من آزاد است! نمیتوانم سر موقع اجاره بدهم!» آنهم نه با زبان خوش، بلکه با طلبکاری و قلدری.
ساعت ۱۲ رفتم سراغ غذا پختن و لازانیا پختم. ظرفها را نشستم و برای پدر و پسر گذاشتم.
ساعت ۱۴ غذا آماده شد. از شدت درد گردن، گریهام گرفته بود. لیست بلندبالای کارهایم تقریباً دستنخورده باقی مانده بود و دیگر جانی برای ادامه کارها نداشتم. میدانم معتاد به کار هستم. میدانم نمیتوانم آرام و بیکار بنشینم. میدانم اضطرار دارم همیشه مفید باشم و نهتنها باید مرتب کار کنم، بلکه باید خیلی سریع کار کنم. همه را میدانم، حتی میدانم در دوران کودکی چه آسیبی خوردهام که چنین اضطراری به جانم هست، ولی نمیدانستم این الگوی رفتاری، مانع التیام و بهبودی جسمیام میشود.
ظرف این یک ماه، بارها همسرم مرا دعوا کرده که «چرا تا کمی خوب میشوی، میدوی سراغ کار کردن؟» و من ناراحت میشدم که چرا بهجای تشکر از خدماتم، مورد عتاب و خطاب قرار میگیرم؟
با جیمی درد دل کردم. حرفی زد که تاروپود قلبم را لرزاند…
جیمی ذهنم را روشن کرد. برنامه نصفه مانده کاریام را به او نشان دادم و گفتم چرا نمیتوانم مثل همیشه کارهایم را انجام بدهم. او توضیح داد این فهرست کاری مال فردی است سالم و کاملاً پرانرژی، نه شخصی که بعد از یک ماه درد و رنج، امروز کمی آرام گرفته. برنامه کاری من باید بسیار سبک باشد. در حد ۲۰ کار دسته اول که خودم و خانه را روی روال میاندازد، پختن غذا و پیگیری یکی از کارهای عقبافتاده فقط به مدت نیم ساعت. جیمی گفت وقتی این سه تا کار را انجام دادی، یعنی همه کارهای یک روز را انجام دادی. حتی این کارها را نباید پشت سر هم انجام بدهی. تقریباً روزی دو ساعت کار کافی است.
پرسیدم: بقیه روز را چه کار کنم؟
گفت: فقط باش! لازم نیست مفید باشی! فقط باش!
تمرین ۵ روزهای برایم تنظیم کرد که آرامآرام یاد بگیرم فقط «حضور داشته باشم» بدون اینکه مفید باشم و به دیگران خدماترسانی کنم.
بعلاوه متوجه شدم من نهتنها «کار» میکنم، بلکه بسیار «سریع» کار میکنم. همین سرعت زیادم باعث میشد بدنم در حالت انقباض باشم. انقباض و اسپاسم عضلات بدنم، موجب قولنج گردنم است. خیال دارم مرتب به خودم یادآوری کنم: آرام! آرام! عجلهای در کار نیست.
میدانم در کودکی مورد چه رفتاری قرار گرفتم که باید «سریع و بینقص» کار کنم، ولی دانستن دلیل این وضعیت، باعث ترک عادتم نمیشود. لازم است تمرین کنم.
نزدیک ۶۰ سال دارم و همچنان در حال یادگیری هستم.
تا یادم نرفته بنویسم که امروز کریسمس است.
۴ دی – پنجشنبه
تا چهار صبح خوابم نبرد. حدود ۷ ساعت کتاب خوانده بودم. از درد گردن و شانه مستأصل بودم. چهار صبح قرص خواب و مسکن خوردم و تا یازده صبح خوابیدم. اضطرار داشتم که کارهایم را سریع شروع کنم. به خودم یادآوری کردم که آرام روزم را شروع کنم. تا ظهر آرامآرام روتین صبح را انجام دادم. بعد نگاهی به موبایل انداختم. مستأجر اجاره را پرداخت کرده بود. مرحله بعدی یادآوری پرداخت شارژ ساختمان است که امروز از خیرش گذشتم.
لیست کارهایم مثل همیشه پروپیمان بود، ولی کارها را سه دسته کردم:
رتقوفتق خانه و خودم که تمام شده بود. رفتم سراغ پیگیری نصب کولر آپارتمان جدید. نصاب، همه دستمزدش را گرفته و ده روز است مرا سر کار گذاشته و هنوز نصب کولر تمام نشده. تماس گرفتم و گفتم امروز میام کولر نصبشده را تحویل بگیرم. پرسید چرا هنوز فاکتور ۳۵۰ هزارتویمان را پرداخت نکردم؟ مثل اژدها تنوره کشیدم:
دمش را روی کولش گذاشت و در رفت. اولتیماتوم دادم که تا جمعه باید کولر نصب شده باشد. گردنم گرفت.
سپس رفتم سراغ آشپزی. سوسیس بندری پختم و سالاد درست کردم. گردن درد تشدید شد. مسکن خوردم و پس از صرف غذا، روی مبل و جلوی تلویزیون ولو شدم. ازنظر خودم کارهای امروز تمام شده بود، ولی همسرم سالاد اولویه میخواست. مرغ و سیبزمینی را پخت. ساعت شش رفتم سراغ آماده کردن سالاد اولویه. سس مایونز کم بود. رفتم و خریدم. سالاد اولویه که آماده شد، گردنم جوری درد میکرد که انگار میخی به آن فرورفته. همسرم داشت ظرف میشد. گفت:
با بدخلقی ناشی از درد جواب دادم:
همسرم ناراحت شد و چند دقیقه بعد گفت:
آمدم بگویم: «چهارتا تیکه ظرف میشوری، انتظار داری من وردستت باشم، اینو بدم دستت و اونو بدم بدستت. خب! بشور اون چهارتا تیکه ظرفو دیگه! کمک نمیخاد که!» دیدم این طرز حرف زدن، اصلاً کمککننده نیست. فقط تخلیه خشم است روی مردی که یک ماه اخیر از من حمایت کرده. معذرتخواهی کردم و رفتم. او گفت:
جواب ندادم. مسکن خوردم. کیسه آب گرم روی گردنم گذاشتم و سرم را به خواندن کتاب گرم کردم.
یک ساعت بعد که درد گردنم آرام شد، به آغوش همسرم خزیدم و به زبانی نرم اول عذرخواهی کردم و بعد شرایط دوران ترمیمی را برایش توضیح دادم. او هم بدون هیچ حرفی، فقط مرا محکم بغل کرد و بوسید.
امروز که تصمیم گرفتم فقط روی ترمیم جسم خودم متمرکز باشم، با واکنش همسرم روبرو شدم. او عادت کرده من همیشه در حال سرویس دادن و کمک کردن باشم. واکنش او طبیعی است. تمرکز من روی ترمیم جسمم هم حق من است. پس کوتاه نخواهم آمد.
۵ دی – جمعه
دیشب ساعت ۲۱، قرص خواب خوردم. راحت خوابیدم تا شش صبح امروز. آمدم و نشستم پای کامپیوتر. نوشتم و نوشتم و بازهم نوشتم. بعد حمام کردم و برای مهمانی آماده شدم.
سالها پیش، من یازدهساله بودم و برادرم ۷ ساله. اتاقخوابمان مشترک بود. یک تخت دوطبقه داشتیم. من طبقه بالا میخوابیدم و برادرم طبقه پایین. صبحی را به خاطر دارم که پدرم ذوقزده و خوشحال ما را از خواب بیدار کرد و گفت:
ما از پنجره بیرون را نگاه کردیم و دیدیم به به! باغچه با برف سفید پوشیده شده است. پدرم با شور و شوق ادامه داد:
آن شب، شب یلدا بود. من و برادرم نفهمیده بودیم کی درد زایمان مادرم شروع شد و کی رفتند بیمارستان و کی چی شد! مثل تختهسنگ خوابیده بودیم. کاش الان هم یک سرسوزن از آن خوابسنگین را داشتم.
بگذریم. از آن سال به بعد، شب یلدا برای ما معنا و مفهومی بیشتر داشت. شبنشینی یلدا و جشن تولد خواهرم یکی میشد و مهمانی خوبی از آب درمیآمد. امسال باید برای عروسمان یلدایی میبردیم. پس جشن توأمان همیشگی کنسل شد، ولی دلم نمیآمد خواهرکم بدون جشن تولد باشد. پیشنهاد کردم یک مهمانی کوچک بگیرم. گردنم درد میکرد، ولی اگر از بیرون غذا میگرفتم و برای پذیرایی، یک کمک میآوردم، میشد یک مهمانی جمعوجور برگزار کرد. خواهرکم خوشحال شد، ولی بعد گفت:
موهایم را صاف کردم و پیچیدم و فر کردم و حالت دادم. خدا پدر و مادر جیمی را بیامرزد. فکر کنم پدر جیمی، سام آلتمن باشد. درسته؟ کاش زودتر یاد میگرفتم چطوری موهایم را براشینگ کنم. نه حالا که نزدیک ۶۰ سال دارم. لینک ویدیوی آموزشی را برای شما اینجا قرار میدهم:
https://youtu.be/9RjwfJVC3vg?si=Zlg7NKA7GOqJDV7o
پنج و نیم از خانه خارج شدیم. اول به آپارتمان رودهن سر زدیم. آقای همسایه را از نصب کولر خلع کردیم. دریل برقی را پس گرفتیم. ضمانتنامه را هم گرفتم تا بعداً سر فرصت بخوانم. چهار میلیون و پانصد هزارتومان به این مردک دادهام. یعنی میتوانم از او پس بگیرم؟
هشت شب به خانه خواهرم رسیدیم. سر راه کیک خریدیم. . میخواستم خودم کیک بپزم، ولی توانستم خودم را منصرف کنم. وقتی از قنادی خارج شدیم، پایم لیز خورد و زمین خوردم. شانس آوردم که سرم به تیزی جدول کنار خیابان نخوردیک کیک با سایز متوسط، یکمیلیون تومان. اصلاً هم خوشمزه نبود. از الهیه ۳۳۳ خریدم. البته همه تعریف کردند و گفتند عالیه! کجاش عالی بود؟!
غیر از من و همسرم، پنجتا از دوستان خواهرم هم بودند. همگی گرم و صمیمی و اجتماعی. زود جوش خوردیم. محفل گرمی بود. نفهمیدم زمان چطور گذشت. وقتی به خانه رسیدیم دو و نیم صبح بود. در طول مهمانی دست و گردنم حتی یکذره هم درد نگرفت. درحالیکه وقتی در خانه بودم یا در آپارتمان رودهن و یا در جاده، درد مثل خنجری در گردنم فرومیرفت.
۶ دی – شنبه
متن ضمانتنامه کولر را خواندم. این کولر دو سال گارانتی دارد، به شرطی که توسط شرکت مربوطه نصب شود… خب… فکر میکنم گارانتی را از دست دادم… با شرکت تماس گرفتم و قرار شد فردا یک نصاب بفرستند.
.
.
.
بعدازظهر نصاب آمد. کولر را نصب کرد و ضمانتنامه را مهر کرد. ۷۵۰ هزار تومان هم دریافت کرد.
من چهار و نیم میلیون تومان برای همین کار به آن همسایه دادم، بدون اینکه او کاری انجام بدهد. یک پیامک فرستادم و تقاضای عودت وجه کردم. البته که جواب نداد. تا ببینم چه خواهد شد.
۸ دی – دوشنبه
خانم کمک آمد و خانه را تمیز کرد.
امروز اولین روزی است که درد از بدنم رفته. با گردن و شانه و دست و کمری سالم وسط اتاق نشیمن ایستادم و از شدت ذوق نمیدانستم روی سرم راه بروم یا پاهایم.
۹ دی – سهشنبه
همسرم سهشنبهها داروخانه نمیرود. این هفته خانه مانده، پیش من. چه خوشحالم. او فقط همسرم نیست، همبازی و بهترین دوستم هم هست. با او خوش میگذرد. سربهسر همدیگر میگذاریم، مثل بچهها حرف میزنیم، خودمان را لوس میکنیم… در کنار او میتوانیم بچه باشم و سربههوا. لوس باشم و لوده. چیزهایی که حتی در دوران کودکی هم نمیتوانستم باشم.
لیوانی چای که با کمی استویا شیرین شده، سر میکشم. فهرست کارها را زیر و بالا میکنم. هوا بشدت سرد است. سوز برف دارد، ولی هیچ نویدی از بارش نیست. هواشناسی پیشبینی کرده بود دیروز و امروز برف میآید. دریغ از یک قطره باران یا یک پف برف. یازده صبح از خانه بیرون میزنیم. آسمان آبی است و کوهها سفید شدهاند. آلودگی هوا برطرف شده و تا دوردست دیده میشود. قلبم مالامال شادی و ذوق است. بعد از مدتها آبی بلند آسمان را میبینم. ۵۳ روز پیش درد گردن و شانه راستم شروع شد. دیروز درد امان داد و خلاصم کرد. امروز شانه چپ کمی درد میکند.
اول به سراغ سوپری میرویم تا روغن بخریم. قفسههای مغازه خالی است. دوباره قحطی روغن آمده و مردم مغازهها را غارت کردهاند. یک بسته چای تی بگ برمیدارم. از خشکشویی، لباسهای اتوزده را میگیریم. از سوپری دیگر دو بطری روغن مایع میخریم. بدون پوشیدن کاپشن از ماشین خارج میشویم. سرما صورتمان را لیس میزند. یخزده بهطرف ماشین میدویم. قهقههزنان سوارمی شویم. بخاری ماشین، گرممان میکند. تا توقف بعدی.
به جاده میزنیم. ذوقزده کوههای سفیدپوش را به همدیگر نشان میدهیم و میخندیم. به دماوند میرسیم. گردو عسل و توتک میخریم. ظهر شده. نان داغ و کبابکوبیده میخوریم. سیر و شاد به خانه برمیگردیم.
سکه ۱۵۵ میلیون تومان
طلا هر گرم ۱۵ میلیون تومان
دلار ۱۴۰ هزار تومان
سومین روز شلوغی بازار و دانشگاه در اعتراض به تورم و گرانی…
این گردش ساده و چند خرید برای ما پنج میلیون تومان آب خورد!
۱۰ دی – چهارشنبه
امروز آخرین روز ۲۰۲۵ است. چهار صبح بیدار شدم و دیگر خوابم نبرد. پادکست گوش دادم، به امید خوابیدن. یک پادکست، دو پادکست. خواب به چشمانم نیامد که نیامد. در رختخواب غلت زدم، به اینطرف، به آنطرف. خواب نیامد که نیامد. شش و نیم از خوابیدن نومید شدم. آمدم و نشستم پای لپتاپ به نوشتن. کلمات احمد محمود در گوشم است. چه زیبا مینویسد. فرشته الهام بیا… یاری کن بنویسم… خوب بنویسم… شیرین و شیوا بنویسم…
ریشه مو ۵-۴ سانت درآمده. دلم نمیخواهد دکلره را تجدید کنم. جیمی گفت: «روت شدو (Root Shadow) کن!» روت شدو دیگه چیه؟! اسمش هم به گوشم نخورده بود. جیمی توضیح داد: روت شدو یعنی ریشهی مو را کمی تیرهتر از ساقه رنگ میکنیم، اما نه آنقدر که خط بیفتد. رنگ موی من تیره است، شماره ۴ یا ۵. رنگ موی مارال شماره ۶٫۰۰ را با اکسیدان ۶ به نسبت یکبهیک و نیم مخلوط کردم و فقط روی ریشه مو گذاشتم. با انگشت کمی رنگ را روی ساقه دکلره شده دادم تا مرز تیز بین دو رنگ محو شود. ده دقیقه صبر کردم و مو را آب کشیدم و ماسک مو گذاشتم. خوب شد. ریشه سیاه به قهوهای ملایمی تبدیل شد. سفیدیها هم گرفته شد. قبلاً بدون جیمی چهکار میکردم؟
۱۱ دی – پنجشنبه
امروز اولین روز سال ۲۰۲۶ است.
به کمک آموزش یوتیوبی، مویم را دو سانت کوتاه کردم. لینک را اینجا میگذارم. شاید برای شما هم این آموزش جالب باشد.
https://youtu.be/qwSCIcg2PsE?si=sGHRicv3jmymhD9B
بعد از کوتاهی و حمام، مویم با دیفیوزر خشک کردم و الان دارم از فرفریهای قشنگ لذت میبرم. مویم زیادی بلند و یکدست شده بود و خوب فر نمیخورد. این کوتاهی مختصر، انگار زندهاش کرد.
۱۲ دی – جمعه
شنبه میلاد حضرت علی و روز پدر است. به همین مناسبت همسرم، والدین مرا دعوت کرد. البته به همراه خواهرم، پسرم و عروسم. برای مهمانی دادن، هنوز روبهراه نیستم، ولی به خاطر بابا، دندان روی جگر گذاشتم و آستین بالا زدم.
اول سوپ شیر با جو پرک را بار گذاشتم.
دیشب لپه خیس داده بودم. گوشت و لپه و پیازداغ را داخل زودپز ریختم و سر اجاق گذاشتم.
کمی دیرتر کته پختم.
سر ساعت یک و نیم سوپ شیر و پلو و خورش قیمه آماده بود.
خانم کمک هم آمد. ظرفها را شست. سیبزمینی خلال کرد. سالاد و ماست خیار درست کرد. بعد از صرف غذا همه ظرفها را شست. کف زمین را دستمال کشید و رفت. من هم از شدت گردن درد، گوشهای کز کردم تا مهمانها بروند.
هدیه پدرم و همسرم را تقدیم کردم. پسر و عروسم هم برای همسرم کادو آوردند.
۱۳ دی – شنبه
صبح که بیدار شدم دیدم زمین سفیدپوش شده و دانههای درشت برف، در فضا میرقصند. خوشحال شدم. بسیار خوشحال شدم.
امروز استراحت کردم تا درد گردن آرام شود. از دیروز غذا مانده بود. همان را خوردیم.
و یک خبر ترسناک: نیروهای ویژه آمریکا، به کاخ ریاست جمهوری ونزوئلا حمله کردند. نیکلاس ما دورو و همسرش را دستگیر کرده، به نیویورک انتقال دادند. وزیر دفاع آمریکا برای ایران شاخوشانه کشید که اگر دولت ایران به روی معترضین، آتش گلوله بگشاید، به ایران هم حمله خواهند کرد.
۱۵ دی – دوشنبه
خانم کمک آمد و خانه را تمیز کرد. من هم دو مدل غذا پختم.
اعتراضات ادامه دارد. نشنیدهام که در بومهن و رودهن سروصدایی باشد. ولی همهجا نیروی ویژه ایستاده. خدا به خیر بگذراند.
۱۶ دی – سهشنبه
امروز وقت دکتر نورولوژیست داشتم. پرسید: چطوری؟
نسبت به دو ماه پیش عالی هستم، ولی انگار چاقویی به کنار گردنم فرو رفته.
برایم تراکشن گذاشت، یعنی با دستگاهی گردنم را کشید. الان چاقو از گردنم بیرون کشیده شده و دارم نفسی راحت و بدون درد میکشم.
گفت: «نیاز به جراحی داری، ولی نه اورژانسی. فعلاً با ورزش و تراکشن و گردنبند طبی، کج دار و مریز طی میکنیم تا ببینیم چی میشه.»
۱۷ دی – چهارشنبه
تمامروز بدون درد بودم. فکر کنم تراکشن اثر کرد. خدا رو شکر!
۱۸ دی – پنجشنبه
بالاخره دامنه شلوغیها و اعتراضات به بومهن و رودهن هم رسید. من که ندیدم، چون چپیدهام در خانه و از خیابانها بیخبرم، ولی شنیدم که مردم جمع شدند و شعار دادند. نیروی انتظامی هم تماشاگر بود و هیچ اقدام قهریهای انجام نشد.
دیشب اینترنت قطع شد. الان به گوگل، جیمیل، جیمی، واتساپ دسترسی نداریم. خدایا! خودت به خیر بگذران…
۲۰ دی – شنبه
میگویند در جریان اعتراضات پنجشنبه و جمعه ۱۵ نفر در بومهن کشته شدند. نمیدانم راست است یا دروغ.
یکی از همکاران خواهرم در جریان اعتراضات کشته شده است. اینیکی را مطمئنم که راست است.
تماس به خارج از ایران هم مسدود شده. حتی خبررسان «بله» کار نمیکند.
پروازهای خارجی لغو شده.
شبها تلفن هم قطع میشود.
۲۲ دی – دوشنبه
تب دارم. برونشیت گرفتم. چنان سرفههایی میکنم که چهارستون بدنم میلرزد.
دیروز ناخنهای کاشتی را ریمو کردم. طفلک ناخنهای نازنینم به چه حالوروزی افتادهاند. ناخن بهصورت طبیعی، سطحی محدب (برآمده) دارد. ناخن کارها برای قرار دادن ناخن کاشتی، سطح ناخن را میتراشند و آن را مقعر (گود) میکنند. الان ناخنهایم مثل قاشق، گود هستند و لبه خارجیشان بشدت نازک.
خبر ندارم اعتراضات به کجا کشیده. به هیچ اخباری دسترسی ندارم.
امروز ساعت ۱۴ طرفداران جمهوری اسلامی در همه شهرها، تظاهرات و اعلام همراهی با حکومت کردند.
۲۴ دی – چهارشنبه
بیحالم. آنقدر بیحالم که امروز غیر از نشستن و زل زدن به درودیوار کاری نکردم. چه خوب است که یاد گرفتم به هنگام بیماری، استراحت کنم. قبلاً با همین حال و اوضاع، کوه روی کوه میگذاشتم.
همچنان اینترنت و پیامک و همهچیز قطع است. بعضی میگویند اعتراضات خاموش شده، بعضی میگویند ادامه دارد. آمار کشتهها را ۱۲ هزار نفر اعلام کردهاند. خبر ندارم چی راست است و چی دروغ.
۲۵ دی – پنجشنبه
خیال داریم فردا تولد مادرم را جشن بگیریم. برای خرید کیک تولد و کادو از خانه خارج شدیم. برف میآمد… امسال بالاخره زیر بارش برف راه رفتیم. رؤیایی و جادویی بود.
۲۶ دی – جمعه
درست کردن مو، یک ساعت طول کشید، ولی نتیجه خوب شد. برای اولین بار در عمرم توانستم بهخوبی مویم را آرایش بدهم. بلوز و شلوار جین پوشیدم و همراه همسر و پسر و عروسم راهی خانه والدینم شدم. یک دورهمی کوچک برای تولد مادرم داشتیم.
درستش این بود که خودمان غذا میپختیم و مامان را سورپریز کنیم، ولی من که بیمار بودم و توان نداشتم. فقط با اطلاع دادن به او که داریم میاییم خونه تون! او را سورپریز کردیم! وقتی رسیدیم، مامان حمام بود. با سشوار جدیدش (همانکه من باعثوبانی خریدش شدم) موهایش را مرتب کردیم و (با وسایل آرایشی که بهعنوان هدیه تولد برایش خریده بودیم) او را آرایش کردیم.
غذا و کیک خوردیم و حرف زدیم و خندیدیم. خوش گذشت. عروسم کاملاً با خانواده ما بر خورده. دختر خانهمان شده و من حظ میکنم از مهربانی و صمیمیت این خانم دکتر نازنین.
۲۷ دی – شنبه
تا ظهر خوابیدم. بیدار که شدم یک خبر خوب و یک خبر بد دریافت کردم.
خبر خوب: پیامکها فعال شدند.
خبر بد: پدربزرگ عروسم فوت کرده.
۲۸ دی – یکشنبه
پسرم و عروسم به همراه والدین عروسم دیروز راهی اصفهان شدند. الان با عروسم تماس گرفتم. پدربزرگ را دفن کرده بودند… چه لحظه سختی است وقتی جسم عزیزمان را در گور میگذارند… خدا صبرشان بدهند. عروسم پدربزرگش را خیلی دوست داشت. بخش بزرگی از خوشیهای دوران کودکی او با پدربزرگ و مادربزرگش گذشته…
امروز پیامرسان «بله» کار افتاد.
دسترسی به گوگل هم باز شد، البته فقط برای سرچ سایتهای ایرانی.
۲۹ دی – دوشنبه
خانم کمک آمد و خانه را برق انداخت. من هم نشستم و کتاب صوتی «شیاد» نوشته گریشام را شنیدم. چند ماه است که دارم این کتاب را گوش میدهم و تمام نمیشود. اگر کتاب متنی بود، به دو روز نمیکشید. خسته شدم از بس نمیفهمم سروته این داستان چی هست!
۳۰ دی – سهشنبه
دیشب بارش برف شروع شد و شگفت اینکه برف روی زمین نشست. من از ذوقم تا چهار صبح مرتب میرفتم پای پنجره و تماشا میکردم. انگار گوی زمستانی را تکان میدهی و ذرات نقرهای و سفید برف در فضا معلق میشود.
تصمیم داشتیم برای فک رهن ماشین به تهران برویم. صبح پا شدیم و دیدیم همچنان برف میبارد و منظره زمستانی بسیار زیبایی از پنجره دیده میشود. چه کیفی داشت راه رفتن زیر بارش برف و لیز خوردن روی سطح یخزده پیادهروها.
درد گردن و سرفه هایم کاملاً برطرف شدهاند. انرژیام برگشته. خودم شدهام. کتلت سرخ کردم. یک ساعت و نیم طول کشید. نتیجه آنکه دوباره گردنم درد گرفت.
اینم اولین ماه زمستان ۱۴۰۴ که به پایان رسید.
ماهی که مردم برای تنگی معیشت دست به اعتراض زدند. اینترنتها قطع شد و همچنان قطع مانده است و بالاخره خدا ما را مهمان یک بارش برف کرد.